تبليغاتX


یادداشت های تنهایی
یادداشت های تنهایی
دل خانه خداست مکن چون مزار وقف......این خانه را به صاحب این خانه واگذار
یه سال گذشت!!!

 

یه سال دیگه هم گذشت ولی ما حال و هوامون تعلقاتمون و ... اونچه که قول داده بودیم بشیم نشد!!!!

 

یا محول الحول و الاحوال!!!

               حول حالنا الی احسن الحال!!!!

 

از خدا میخواهم به من و شما و همه شیعیان علی چه ایرونیا و چه غیر ایرونیا  به برکت سال نو حالی بده ....

که تا آخر عمر باش حال کنیم!!!

توکل به خودش

 

2 نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 3:2  توسط فاطیما  | 

  تو که یک گوشه چشمت غم عالم ببرد

                         حیف باشد که تو باشی و مرا غم عالم ببرد

 میلاد غریب الغرباء آقا امام رضا رو صمیمانه تبریک میگم!!!!

 

2 نوشته شده در  جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 16:11  توسط فاطیما  | 

سلام

این روزا خیلی هوای ماه مبارک هواییم کرده ...

اما بدیش اینه که روزمرگی ها و درس و هزارتا چیزه بیهوده دیگه اجازه ندادن که با دلم خلوت کنم و ببینم حرفه جدید چی داره!!!

اما جدا نمیشه این شور رو ندیده گرفت!!! 

ان شاء ا... در اولین فرصت

برای من دعا یادتون نره!!!

بخصوص که روزایه آخر شعبانه و شمارش معکوس از امروز شروع شده ... ۳ .. ۲ ... ۱ !!!!

 

2 نوشته شده در  شنبه نهم شهریور 1387ساعت 2:35  توسط فاطیما  | 

 

سلام

سلام به همه ی دوستای خوبی که به من لطف دارن و گاهی بهم سر میزنن!!!

این متن رو من فقط برای یه نفر مینویسم!

متاسفانه هیچ نام و آدرسی ندارم که خصوصی و فقط برای خودش بفرسم واسه همسنم تصمیم گرفتم به صورت یه نامه سر گشاده بنویسمش!!!

دوست عزیزی که پیشنهاد داده بودی که راجع به گذشته من بنویسی ... میخواستم ازت خواهش کنم که حتما این کار رو بکنی!!!

میدونی چرا؟!!

چون گذشته من برای من یه کابوسه و نه میتونم یاد آوریش کنم و نه بهش فکر کنم!!!

و این باعث شده کم کم یادم بره که چی بودم و چی شدم!!!

یادم بره که زمانی که تو گندآب غفلت غوطه می خوردم قادر متعال ازم غافل نشد و کمک کرد ...

یادم بره که چقدر زندگی با خدای غریب سخته و در عوض با همان خدای قریب زیبا!!!

یادم بره که تجلی ارحم الراحم بودنش تو لحظه لحظه زندگی مون جاریه ...

یادم بره که وقتی میگه من هر کی رو بخوام ذلیل و هر کی بخوام عزیز میکنم : یعنی چی ...

وقتی میگه من هر کی رو بخواد هدایت و هرکی رو بخواد گمراه میکنه: یعنی چی ...

و هزار تا ناگفته دیگه !!!

دوست عزیز من هیچ ابایی از بیان گذشتم ندارم.هر چند حتی یاد آوریش کابوسه!!!

چون تو سر نوشتم چیزی جز جلوه رحمت خدا در برار ذلالت خودم نمیبینم!!!

خدا رو دوست دارم و ازش میخواهم من رو اونی بکنه که اونم دوسم داشته باشه!!!

خیلی شرمندشم ... اما امیدم به وسعت رحمتشه!!!

بازم از نظرات صمیمانتون ممنونم!

2 نوشته شده در  پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 1:25  توسط فاطیما  | 

سلام
نميدونم چي بگم و از كجا شروع كنم!
اما همين قدر بگم كه دارم مميرم از سرور وشعف!اخه دارم ميرم!
مدتها تو آرزوش بودم و مثه مادري كه بچه اش رو با عشق پرورش ميده طفل آرزوش رو تو ذهنم پرورش دادم وبهش بال و پر دادم!
مدام با روياش سر و كله زدم و لحظات مختلف حضور در كنارش رو تو ذهنم تصور كردم!
تو هر فرصتي واسه خودم تو جمع با ش خلوتي ساختم و به عكسش چشم دوختم... و هر بار وقتي به خودم اومدم نقش لبخند رو روي لبم حس كردم!!!
حالا ... بالاخره اونم طالب شد!!!



باورم نميشه!
از خوشحالي حقيقتا" دست و پام رو گم كردم و سر از پا نميشناسم!!!

قراره بريم . قراره اربعين رو اونجا باشيم.واسم دعا كنيد!!!
كاش با معرفت باشم.كاش با ادب باشم.كاش لايق باشم ...

2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 16:53  توسط فاطیما  | 

رمضان ... مهمانی خدا !!!

تو مپندار که مجنون سر خود مجنون گشت !!!!

از سمک تا به سهایش کشش لیلا بود !!!

تو افطارای قشنگ و سحرای با صفاتون منم دعا کنید!!! 

2 نوشته شده در  یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 14:26  توسط فاطیما  | 

تو شبای قدر،قدر خودمون رو بدونیم!!!

الهی و ربی من لی غیرک؟!!! 

جدا" تا حالا بهش فکر کردیم؟

دلم میگیره وقتی به این فکر میکنم که چه دیر فهمیدم!!!

و از اون بدتر اینکه ... حتی حالا که فهمیدم چه زود یادم میره ...

ربنا لا تًضع قلوبنا بعد از هدیتنا و هب لنا من لدنک رحمتا"

انک انت الوهاب !!!!

 

2 نوشته شده در  یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 14:14  توسط فاطیما  | 

به كعبه گفتم تو از خاكي ... منم خاكم ...

چرا بايد به دور تو بگردم؟!؟!؟

ندا آمد تو با پا آمدي بايد بگردي

برو با دل بيا تا من بگردم!!!!

آه ... كه ما چه كوچكيم او چه رحمن !!!

آه ... كه ما چه مغروريم او چه غريب !!!

 چه زيباست اين سفر و حال و هوايش ...

 چه دلنشينست مهر ايزدي كه لاجرم بر دل نشيند ...

 الهي ...

 يك عمر گفتيم " مرا آن ده كه آن به ..." اما ندانستيم كه ز مهر تو چه به ؟!؟!؟

2 نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 12:25  توسط فاطیما  | 

آرزو ها دلتنگند!!!!
 

 

اولین شب جمعه ی ماه رجبه!!!!

شب آرزو ها .... بازم خدا بهانه ساخت واسمون تا بریم سراغش ... به بهانه ی آرزوهامون!!

مسئله اینجاس که بریم و نریم فرقی به حالش نمیکنه...

فقط و فقط از سر عشقی که به ما بنده هاش داره بهمون فرصت میده ... هی به بهانه های مختلف مهمونی میده و بساط جور میکنه که فقط بریم و باهاش حرف بزنیم.بریم و یه چیزی ازش بخوایم بریم و ...

اما کیه که قدر بدونه !!!!

امشب رو بهتون تبریک میگم... و واسه ی همتون آرزوی روزای شاد و سرشار از شاد کامی میکنم .

2 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 18:46  توسط فاطیما  | 

   نزديکترين ستاره ها لاجرم درخشنده ترين ستاره ها نيستند...

                                          مجاورت هميشه نشانه مهرباني نيست.

   گاهي خاطره اي بس دور

                          از واقعيتي که در ان غوطه وريم ملموس تر است.

2 نوشته شده در  دوشنبه بیستم شهریور 1385ساعت 20:33  توسط فاطیما  | 

 
Window Auto Maximize DHTML -->